داستان های از بزرگان و منابع جدید قدیم
نويسندگان
سید رضا هاشمی

دوستی میگفت یه دختر خاله دارم اسمش مرضیه ست!

۹ ساله با یک روحانی ازدواج کرده

و خیلی خوشبخته!

 

هروقت مرضیه منو میدید

از عاشقانه های خودشو

شوهرش برام تعریف میکرد!!!

 

اونموقع من مجرد بودم

ولی با اشتیاق به حرفاش گوش میدادم!

جوریکه تک تک اون عاشقانه ها تو ذهنم حک شده!

 

دنبال مردی میگشتم

که منم با اون عاشقانه هایی رو

تجربه کنم!

اما.....!

 

عاشقانه های هر زوج

رنگ خاص خودشو داره!

 

یکی از عاشقانه های مرضیه

این بود که شوهرش اسم مرضیه رو

تو گوشی خودش کبوتر عاشق ۲

ذخیره میکنه و بدون اینکه مرضیه بفهمه

اسم خودشو تو گوشی مرضیه

کبوتر عاشق ۱ ذخیره میکنه...!

 

برام خیلی جالب بود

که یک روحانی بعد چند سال زندگی مشترک

و با وجود داشتن بچه

هنوز که هنوزه اینجوری شیطنت کنه....!

 

این خاطره تو ذهنم میمونه!

ازدواج که میکنم

تو همون اوایل عقدمون

میرم یواشکی تو گوشی شوهرم

تا اولا ببینم اسمم تو گوشی همسرم

چی ذخیره شده؟

 

دوما اینکه یه اسم مشترک

(مثل کبوتر عاشق ۱-۲)

مخفیانه بذارم تو گوشیامون!!!

 

گوشیشو با ذوق برمیدارم

میرم داخل صندوق ورودی

چشمم به یه اسم میخوره

که مطمئنم من نیستم!!!

 

صندوق ورودی رو تا آخر نگاه میکنم!

اسمی جز اون اسم نمیبینم!

گزینه خواندن پیام رو میزنم

تا ببینم آیا صاحب اون اسم منم؟

 

پیامو میخونم:

الهی قربونت برم من!

خسته نباشه آقام!

 

دیدم پیام مال خودمه!!!

اما این دیگه چه اسمیه؟؟؟

 

فکر میکنین اسمم

تو گوشی شوهرم چی بود؟

 

 

" د - حسین "

 

اسمم تو گوشی شوهرم

"د حسین" ذخیره شده بود!

 

یذره ناراحت میشم!

آخه دنبال اسمی مثل:

نازم، گلم، خانومم و نازنینم میگشتم....!

 

تو دلم میگم:

آخه چرا این اسمو گذاشته؟؟

 

نه اول اسمم "د" داره

نه فامیلیم حسینیه!!!!

 

یهو یاد سلام دادن همسرم میفتم!

اکثر اوقات پشت تلفن

بهم میگه:

السلام علیک

یا بنت الحسین علیه السلام

آخه من سیده هستم!

 

" د - حسین "

یعنی "دختر حسین علیه السلام"

 

قلبم میفته!

چه اسم سنگینی گذاشته روم!

گوشیمو از جیبم درمیارم!

اسم همسرم که تو گوشیم بود

پاک میکنم و بجاش میذارم:

 

" د - حسین "

ینی " داماد حسین علیه السلام "

 

خیلی جالبه نه؟؟؟

اشتراک اسمی من و همسرم

کبوتر عاشق ۱ و ۲ نشد!!

 

اشتراک اسمیمون شد

" د - حسین "

تفاوت عاشقانه ها با هم یعنی این!

 

ائمه هم گفتند

و علم الان ثابت کرده

که اسم رو انسان خیلی تاثیر میذاره

 

مواقعی که یذره از همسرم دلخورم

و میخوام بهش پیامکی بدم

که در اون ناراحتیم نمایانگره!

با دیدن اسم "د - حسین"

قلبم میگیره!!!

گاهی اشکم میریزه!

 

به خودم میگم:

"داری چیکار میکنی دختر حسین؟

میخوای با داماد حسین

بد صحبت کنی؟؟؟

 

پیامو پاک میکنم

و دیگه هیچی نمینویسم...!

 

بنظرم آدم باید به اسمی که

برای همسرش انتخاب میکنه

معتقد باشه...!

 

مثلا اگه اسمشو میذاری

"گلم" چرا کاری میکنی که

گلت با حرفت پژمرده بشه

 


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 6:56 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

گرگ گرسنه‌ای برای تهیة غذا به شکار رفت. در کلبه‌ای در حاشیة دهکده پسر کوچکی داشت گریه می‌کرد و گرگ صدای پیرزنی را شنید که داشت به او می‌گفت: «اگر دست از گریه و زاری برنداری تو را به گرگ می‌دهم.»

 

گرگ از آن‌جا رفت و....

 

نشست و منتظر ماند تا پسر کوچولو را به او بدهند. شب فرا رسید و او هنوز انتظار می‌کشید. ناگهان صدای پیرزن را شنید که می‌گوید: «کوچولو گریه نکن، من تو را به گرگ نمی‌دهم. بگذار همین که گرگ پیر بیاید او را می‌کشیم.»

 

گرگ با خود گفت: «انگار این‌جا آدم‌هایی پیدا می‌شوند که چیزی می‌گویند اما کار دیگری می‌کنند.»

و بلند شد و روستا را ترک گفت.

 


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 6:55 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

بهلول بیشتر وقت‌ها در قبرستان می‌نشست ، روزی که برای عبادت به قبرستان رفته بود، هارون به قصد شکار از آن محل عبور نمود چون به بهلول رسید گفت: بهلول چه می کنی؟

 

بهلول جواب داد: به دیدن اشخاصی آمده‌ام که نه غیبت مردم را می‌نمایند و نه از من توقعی دارند و نه من را اذیت و آزار می دهند.

 

هارون گفت: آیا میتوانی از قیامت، صراط و سوال و جواب آن دنیا مرا آگاهی دهی؟

 

بهلول جواب داد به خادمین خود بگو تا در همین محل آتش نمایند و تابه بر آن نهند تا سرخ و خوب داغ شود. هارون امر نمود تا آتشی افروختند و تابه بر آن آتش گذاردند تا داغ شد.

 

آنگاه بهلول گفت: ای هارون من با پای برهنه بر این تابه می‌ایستم و خود را معرفی می‌نمایم و آنچه خورده‌ام و هرچه پوشیده‌ام ذکر می‌نمایم و سپس تو هم باید پای خود را مانند من برهنه نمایی و خود را معرفی کنی و آنچه خورده‌ای و پوشیده‌ای ذکر نمایی. هارون قبول نمود.

آنگاه بهلول روی تابه داغ ایستاد و فوری گفت: بهلول و خرقه و نان جو و سرکه و فوری پایین آمد که ابداً پایش نسوخت و چون نوبت به هارون رسید به محض اینکه خواست خود را معرفی نماید نتوانست و پایش بسوخت و به پایین افتاد.

 

سپس بهلول گفت: ای هارون سوال و جواب قیامت نیز به همین صورت است. آنها که درویش بوده‌ند و از تجملات دنیایی بهره ندارند آسوده بگذرند و آنها که پایبند تجملات دنیا باشند به مشکلات گرفتار آیند ...


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 6:55 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

ﻣﺮﺩﯼ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﺯﯾﺮ ﺩﺭﺧﺘﯽ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺩﻭ ﺭﺍهی ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ !

ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﯽ ﻧﺰﺩ ﺍﻭ ﺁﻣﺪ، ﺍﺯ ﺍﺳﺐ ﭘﻴﺎﺩﻩ ﺷﺪ ﻭ ﺍﺩﺍﯼ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ :

ﻗﺮﺑﺎﻥ، ﺍﺯ ﭼﻪ ﺭﺍﻫﯽ ﻣﯿﺘﻮﺍﻥ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺘﺨﺖ ﺭﻓﺖ؟ ‏»

ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﻭ ﻭﺯﯾﺮ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻧﺰﺩ ﻣﺮﺩ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﺭﺳﻴﺪ ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﺩﺍﯼ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﮔﻔﺖ :

ﺁﻗﺎ، ﺭﺍﻫﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺘﺨﺖ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ ﮐﺪﺍﻡ ﺍﺳﺖ؟

ﺳﭙﺲ ﺳﺮﺑﺎﺯﻱ ﻧﺰﺩ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﺁﻣﺪ، ﺿﺮﺑﻪ ﺍﯼ ﺑﻪ ﺳﺮ ﺍﻭ ﺯﺩ ﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ :

ﺍﺣﻤﻖ،ﺭﺍﻫﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺘﺨﺖ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ ﮐﺪﺍﻣﺴﺖ؟؟؟

ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﺮﺩ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﺭﺍ ﺗﺮﮎ ﮐﺮﺩﻧﺪ، ﺍﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺧﻨﺪﯾﺪﻥ ﮐﺮﺩ . ﻣﺮﺩ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮐﻪ ﮐﻨﺎﺭ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ، ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ :

ﺑﻪ ﭼﻪ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﯼ؟

ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ :

ﺍﻭﻟﯿﻦ ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺳﻮﻭﺍﻝ ﮐﺮﺩ، ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺑﻮﺩ .

ﻣﺮﺩ ﺩﻭﻡ ﻭﺯﯾﺮ ﺍﻭ ﺑﻮﺩ

ﻭ ﻣﺮﺩ ﺳﻮﻡ ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﺳﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ .

ﻣﺮﺩ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﺍﺯ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﭘﺮﺳﯿﺪ :

ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪﯼ؟

ﻣﮕﺮ ﺗﻮ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﻧﯿﺴﺘﯽ؟

ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ :

ﻓﺮﻕ ﺍﺳﺖ ﻣﯿﺎﻥ ﺁﻧﻬﺎ … ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺍﺯ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺧﻮﺩ ﺍﻃﻤﯿﻨﺎﻥ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺩﻟﯿﻞ ﺍﺩﺍﯼ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﮐﺮﺩ…

ﻭﻟﯽ ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﺑﻪ ﻗﺪﺭﯼ ﺍﺯ ﺣﻘﺎﺭﺕ ﺧﻮﺩ ﺭﻧﺞ ﻣﯽ ﺑﺮﺩ ﮐﻪ ﺣﺘﯽ ﻣﺮﺍ ﮐﺘﮏ ﺯﺩ .

ﻃﺮﺯ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻫﺮ ﮐﺲ ﻧﺸﺎﻧﻪ ﺷﺨﺼﯿﺖ ﺍﻭﺳﺖ ...

ﻧﻪ ﺳﻔﯿﺪﯼ ﺑﯿﺎﻧﮕﺮ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺍﺳﺖ ..

ﻭ ﻧﻪ ﺳﯿﺎﻫﯽ ﻧﺸﺎﻧﻪ ﺯﺷﺘﯽ ..

ﺷﺮﺍﻓﺖ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﻪ ﺍﺧﻼﻗﺶ اﺴﺖ...


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 6:54 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

دو شکارچی دسته‌ای مرغابی وحشی در حال پرواز را دیدند. یکی از آنان تیری در تفنگ خود گذاشت و گفت: «اگر یک مرغابی بزنم، غذای خوبی می‌پزم و با هم می‌خوریم.»

 

شکارچی دیگر پرسید: «نکند از من انتظار داری مرغابی وحشی پخته بخورم؟ مرغابی وحشی باید روی آتش سرخ شود، در غیر این صورت لذیذ نخواهد شد!»

 

دو شکارچی مدتی با هم جر و بحث کردند که بهتر است مرغابی را بپزند یا کباب کنند. سرانجام به توافق رسیدند که نیمی از آن را بپزند و نیم دیگر مرغابی را کباب کنند.

اما در این بین مرغابیان وحشی منتظر پایان مشاجره آن دو نشدند و به پرواز خود ادامه داده بودند.


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 6:53 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

پیرزنی بود که تک‌و‌تنها زندگی می‌کرد و همیشه از این بابت غمگین بود.

هیچ بچه‌مچه‌ای نداشت و همه‌ی عزیزانی که او را دوست داشتند، سال‌ها پیش مرده بودند. زن تمام روز پشت پنجره‌ی اتاقش می‌نشست و بیرون را نگاه می‌کرد. همه‌اش با خود فکر می‌کرد: «آه، چه می‌شد اگر پرنده می‌شدم و می‌توانستم به همه‌جا پرواز کنم.»

یک‌روز که پنجره‌ی خانه‌اش را باز کرده بود، پرتو خورشید به درون اتاقش می‌تابید و پرنده‌ها جلوی پنجره چهچه می‌زدند، دوباره با خودش فکر کرد: «آه، چه می‌شد اگر پرنده‌ای می‌شدم و می‌توانستم همه‌جا پرواز کنم.» یک‌هو دید دیگر پیرزن سابق نیست. یک‌هو شد یک مرغ دریایی سفید و زیبا. از پنجره‌ی اتاقش پرید و در آسمان اوج گرفت. بالای شهر به پرواز درآمد، تمام شهر را زیر بال خود گرفت، چرخی طولانی روی دریا زد، روی نوک برجِ خیلی از کلیساها و پایه‌ی پل‌ها نشست و خوشحال و قبراق به خرده‌نان‌هایی که مادربزرگ‌ها و نوه‌هایشان کنار ساحل می‌ریختند، نوک زد. غروب دوباره به طرف خانه پرواز کرد، دوباره از پنجره آمد تو، روی صندلی خود کز کرد و دوباره همان پیرزنی شد که صبح همان روز بود.

فکر کرد: «الحق که چقدر زیبا بود!» صبح روز بعد دوباره پنجره را باز کرد، دوباره در قالب یک مرغ دریایی از هره‌ی پنجره بیرون پرید و هرروز همین ماجرا تکرار شد تا این‌که یک‌بار آن‌قدر دور رفت و آن‌قدر اوج گرفت که دیگر هیچ‌وقت برنگشت.


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 6:53 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

مرد ثروتمندی بود که عاشق جمع کردن جواهرات و سنگ‌های قیمتی بود. یک روز مردی به ملاقات او رفت و درخواست کرد که جواهرات را به او نشان دهد.

 

مرد ثروتمند پذیرفت و پس از اجرای اقدامات شدید امنیتی، جواهرات را آوردند و آن دو با ولع عجیبی مشغول تماشای سنگ‌های فوق‌العاده شدند.

 

هنگام رفتن، مرد بازدیدکننده به مرد ثروتمند گفت: «ممنون که جواهرات را با من شریک شدی.»

 

مرد ثروتمند با تعجب گفت: «من جواهرات را به تو ندادم. آنها به من تعلق دارند.»

 

مرد بازدیدکننده گفت: «بله البته، ما به یک اندازه از تماشای جواهرات لذت بردیم و فقط تفاوت ما در این است که زحمت و هزینه خرید و نگهداری از جواهرات با شماست.»


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 6:52 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

درد تن يك جا نمی ماند! كليه میزند به كمر، كمر ميزند به پا، پا ميزند به قلب، ميگفت درد هی توی تنت تقسيم ميشود.

اما درد روح، قُلمبه ميشود يك جا امانت را ميبرد! هركسی هم كه از راه برسد و بپرسد چه مرگت است؟! فقط ميشود دستت را روی زانو و كمرت بگذاری و ناله كنی كه تير ميكشد.

 

درد روح را نميشود نشان كسی داد...


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 6:51 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

آقو دیروز زنمون ازمون پرسید بهترین فیلمی که تو عمرت دیدی چی بود؟

گفتم فیلم عروسیمون،البته وقتی از آخر به اول دیدمش!گفت چرا از آخر به اول؟گفتم آخه اینجوری اول یه شام مفصل خوردیم، بعد یکم رقصیدیم، بعد تو همه طلاهاتو از دست و گردنت درآوردی دادی به مادرم، بعد حلقه رو درآوردی دادی به من، آخرشم سوار ماشین شدی رفتی خونه بابات!…آقو تا اینو گفتیم زنمون پرید سرمون به حد مرگ مارو زد!ها ها ها ها ها ها…داغونم کردا، له له شدم! واقعاٌ این که میگن صداقت بهترین راهه بسیار حرف مزخرفیه


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 6:50 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

وقتي ي پنگوئن عاشق ي پنگوئن ديگه ميشه ، كل ساحل رو ميگرده و قشنگترين سنگ رو انتخاب ميكنه ، اون رو واسه جفت ماده ميبره ، اگر ماده از سنگ خوشش اومد و قبول كرد جفت هم ميشن؛

ولي اگر قبول نكرد پنگوئن نر احساس ميكنه سنگي كه پـٓيــدا كرده اصلا قشنگ نبوده و اونوقت اونو ميبره زير آب لاي مرجانها ميندازه تا ديگه هيچ پنگوئني اشتباه اونو تكرار نكنه و نا اميد نشه .

 

اما ما!

 هي اشتباهات خودمون رو تكرار ، تكرار ، تكرار و به ديگران هم توصيه ميكنيم .

 

بعضي وقتها پنگوئني باشيم .....


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 6:50 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

تعداد کل صفحات : 19 ::         10   11   12   13   14   15   16   17   18   19  

درباره وبلاگ

آخرين مطالب
آمار سایت
كل بازديدها : 45587 نفر
كل مطالب : 769 عدد
کل نظرات : 0عدد
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 1 اسفند 1396